خرید بک لینک
مشخصا همین الان به اهالی نیویورک حسادت میکنم. ممکن داره که کسی از بیرون فکر کنه این حسادت من ریشه در حسرت ناشی از تفاوتهای سطوح زندگی در دو کشور توسعه یافته و در حال توسعه است اما من مطلقا همچین دلیلی ندارم و هرگز به یک آمریکاریی برای آمریکا زندگی کردنش و سطح زندگی بالاش حسودی نکردم(به جاهای دیگه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 3:53

از چیزهایی که الان حالم رو خوب میکنه یک لیوان نوشابه است که اونقدر یخ داشته باشه که دور لیوانش عرق کرده باشه و دومیش اینه که لباس مرتب و خوب پوشیده باشم که برم مهمونی! یا حتی یه بیرون معمولی مثلا انقلاب! جفتشم واسم خوب نیست. هعی ی ی きょう は つまらない です!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:52

اونقدررر احوال هوا در حال من تاثیرگذاره که فکر کنم باید به محض فراهم شدن شرایط برم تو یه جای خوش آب و هوا زندگی کنم!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:52

Link utseobwa seulpeohajiman malgo Give me a smile, don’t be sad gwaenchanha nunmul heulliji malgo It’s going to be alright, don’t shed tears jigeum bureuneun nae noraega The song that I am singing now jakeun wiroga doegil barae I hope that it can bring you a bit of comfort utseobwa apahajiman malgo Give me a smile, don’t get hurt gwaenchanha sesangi neol himdeulgehaedo It’s going to be alright, although you are going through a hard time now i sigani da jinagamyeon Time will pass modu da neol ihae halgeoya Everything will look up again utseobwa ne gyeote ittjanha Give me a smile, I am right here by your side saranghae nae mami deullini ?I love you, can you hear my heart nuga mworaedo neol midgoitneun No matter what, I believe you naega hamkke ittjanha I am always here for you utseobwa nae nuneul barabwa Give me a smile, look into my eyes saranghae neol saranghan mameun I love you, I have always been looking at your heart byeonhaji anha nae eokkae gidae It has never chan

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:52

+ حالا میینیم که به حماقت یک عده از مردمِ به دنبال سوژه که با ساختمان در حال ریزش عکس انداختن و ازش فیلم گرفتن؛ بیانصافی و حماقت اون عده مدعیان عقل و شعور هم اضافه شده که عکس و فیلم اونها رو پخش میکنند با این کپشن که خاک تو سرتون! ما با پخش عکسهای شما آبروتون رو میبریم!!:||| تا کی میخوایم برای هم بزنیم و هم دیگه رو ضایع کنیم؟ روی حماقت رو با یک حماقت جدیدتر میپوشنن؟ حالا موندم تو این اوضاعی که توی مدارسش دخترها تفریحشون شده «خونبازی»!؟ و یه عده از مردمش نه رفیق و پشت هم، بلکه بزن و در رو و بشین-تماشا-کنِ همدیگه شدن، و مسیولینش به دنبال رفع تقصیر و شوآفهای سیاسین و هر کسی دنبال اینه که حالا به من چی میرسه؟ و اولین فکرش بعد از هر اتفاق اینه که به ضرر من شد یا به نفع من؟ و .... چی کار باید بکنیم که بشه درست زندگی کنیم؟ نباید از غم این درد بمیریم تا درست زندگی کرده باشیم؟ یا میشه واقعا راهی پیدا کرد و سربلند بیرون اومد ازین غم؟ ۴۰ روز دیگه که اربعین دیروز هم سر اومد و غم این روزها برای ما شد فقط غم گرون شدن لباسهای دم عید و فراموش کردیم که چجوری یک عده به خاطر ما و فقط به خاطر ما

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 7:32

فکر نمیکردم روزی برسه که شب پهلو به پهلو شم و تابناک رو ریفرش کنم، تا بفهمم کسی پیدا شد؟ فکر نمیکردم روزی برسه که از خوابیدن و گرم بودن حس بدی داشته باشم. فکر نمیکردم روزی برسه صبح بیدار شم ببینم داره بارون میاد، بگم ای وای! بد نشده باشه یه وقت براشون؟ فکر نمیکردم روزی برسه برای آدمهایی که هیچوقت نممیشناختمشون اینقدر مستاصل و غمگین باشم و راحت اشک بریزم. فکر نیمکردم روزی برسه وسط خواب از ترس بلند شم و ذکر بگم. فکر نمیکردم روزی برسه از وقت کار و امتحانم بزنم برای اینکه غمگینم و دلمرده. فکر نمیکردم روزی توی خوابم ببینم خودم رو مقابل حرم حضرت معصومه(س) در حالی که قلبم فشرده شده واحتیاج به یک آغوش امن دارم اینبار نه برای خودم برای بقیه. حالا که فکر میکنم و میبینم همه اینها اتفاق افتاده فقط لحظه به لحظه غمی روی دلم سنگینتر میشه که براش هیچ کاری و مطلقا هیچ کاری از دستم بر نمیاد. یا غیاث المستغیثین ...

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 7:32

نشستم توی سایت که مثلا با بچهها درس بخونم اما اینجا واقعا همون حسی رو برام ایجاد میکنه که سایت شریف در ترم اول برام ایجاد کرده بود. زمان انگار داره تکرار میشه. کاش از یه جایی به بعدش هیچوقت تکرار نشه. تنهام خیلی تنها! دیروز بچهها بهم میگفتن انگار تو بزرگتر از مایی. احساس پسیری میکنم. نمیدونم این بازخورد خوبیه یا بد. اما شوخی هاشون برام خندهدار نیست. ازشون جدام. دورم و این فاصله کم نمیشه. کاش کمتر بود. کاش بیشتر میفهمیدنم. کاش بیشتر میفهمیدمشون. دوسشن دارم. میگن که دوستم دارن اما حس میکن مدوستشون نیستم. نه اونقدری که فاطمه دوستم بود یا سحر یا هدی. انگار همه داریم به یک چیز مشابه دستکم ده جور مخالف نگاه میکنیم. تنهام! خیلی تنهام! دورم خیلی دوووور! دلم گرفته است! دلم عجیب گرفته است ...

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 7:32

دیشب خواب میدیدم که جنگه و من شیمیایی شدم! یک نوزاد رو گم شده بود، پیدا کرده بودم و دنبال مادرش میگشتم. بعد گرفته بودنمون توی یک اتاق مانندی نگه میداشتند و من از دلدرد و نفس نفس زدن به خودم میپیچیدم و نوزاد تو بغلم گریه میکرد. گرمم بود خیس عرق شده بودم. حال بعد اون حظه از خواب اینقدر واقعی بود که هنوز هم حسش میکنم و به یاد میارمش. از خواب پریدم دیدم از جنگ خبری نیست مثل هر شب این معدهامه که اینقدر درد میکنه شدید و باعث شده از خواب بیدار بشم. نمیتونم بگم چهقـــــــدر خوشحال شدم امروز از این درد معده چهقدر خوشحال شدم چهقدرررر!!!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 7:32

+ دبستانی بودم(چندمش رو یادم نیست) چادر میپیچیدم دورم (کیمونو-طوری) بعد یک کاغذم میگرفتم تو دست چپم، تو هوا تکون میدادم، میدویدم دور خونه در حالی که داد میزدم :قبول شدم، من تو امتحان قبول شدم!!! (یک صحنهای از سریال هانیکو بود. در واقع تنها صحنهای که به صورت شفاف و برجسته از همون قدیم توی ذهنم هست.)الان که یادم میاد به نظرم خندهدار بودم و هیچ فرقی با الانم نداشتم. :))) (شاید روی هم رفته زمان بیس آدمها رو اونقدرها هم تغییر نمیده، من فکر میکردم که میده) در هر صورت جالبه خیلی که الان حتی وقتی از مامان میپرسم سریالهای مورد علاقهی من در بچگی چی بوده؟ مامان میگه: اوشین، هانیکو و از سرزمین شمالی رو خیلی دوست داشتی ببینی به خصوص وقتی خوشحال بودی که لیمو شیرین هم میخوردی!!! :) و من فکر میکنم به همه روزهایی که با عجله از مدرسه دوون دوون برمیگشتم خونه، که تصویر زندگی(یادش بخیر :) ) اوشین (بازم یادش بخیرررر) میذاره، و من عاشق اینم که اوشین ببینم و لیمو شیرین بخورم. و چه قدر هنوز این رو خوووب یادم هست که با سختیهاشون چهقدر گریه میکردم. به خصوص از سرزمین شمالی رو واضحتر یادم هست چون بزر

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

اگر از من بپرسند از شریف چه چیز هست که هنوز دلت براش تنگ میشه خیلی زیاد و چه چیز هست که فکر میکنی در شریف هنوز هم به تو تعلق داره، بدون شک جواب من فقط مسجد و هیئتالزهراست. از شریفی بودن من همهچیزش رفت و من در محیط جدید کامل حل شدم و خو گرفتم اما هنوز دلم پر میکشه برای اینکه دوباره فقط یکبار سر صبح زود بشین رو به روی گنبد مسجد دانشگاه و زیارت عاشورا بخونم در حالی که فکر میکنم : آره، من به اینجا تعلق دارم.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

+ حس خوبی که بعد انجام دادن کار درست به آدم دست میده، اینقدر قوی هست که آدم به خاطرش چهار کلمه بنویسه که یادش بمونه در تاریخ ۲۶ بهمن ۱۳۹۵ یک کار درست انجام داده بالاخره!


برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

+ ضعیف شده. بیشتر از قبل.خاکستر داغ سرطان هوا خورده و اینبار آتش از ریه سر درآورده. حالا وقتی دادههای تز رو زیر و رو میکنم، اینها فقط یک سری ژن نیستند و بزرگترین مشکل من نفهمیدن دیتاست کارم نیست، اینها همون ژنهایی هستند که نشون میدن او ضعیف شده و من بیشتر از هر وقتی آرزو میکنم که کاش نتیجه کار من روزی به درد کسی میخورد. آرزو میکنم کاش که به درد او هم میخورد. غمگینم و حال عجیبی دارم. یکی انگار سه تار غمگینی میزنه. + خدایا من از تممام امتحانات سختی که بیهیچ تاریخ معینی بناست که بدیم، سخت میترسم.کمک کن به گذروندن این امتحانا. کمک کن خدا! خواهش میکنم.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

(Link) Where the sunset seeps through… At the seaside, stroking her golden hair, a girl sits. She throws her crying heart into the water. She misses that person. They say that while waiting for him She became a mermaid Because her dreams have changed She became a mermaid … A sad story …

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

یعنی باید گذشت از خیر این روزمرههای معمولی که مادامی دوست محسوب میشم که به درد میخورم؟ اون یوتوپیای من کو؟ کجا برم که اینجوری در موردم فکر نشه؟ ممکن داره که از خودم بپرسم چرا اینطور فکر میکردم مدتها، اما نه واقعیتش اینه که ممکن نداره! زمانی که وجود آدم به صرف وجودش و نه کاراییش ارزشمند میشه، اون موقع من احساس شادی دارم از زندگیای که میکنم و وجودی که دارم. و واقعیت اینجاست که من فقط یک جا و در یک کانتکست این ارزشمند بودن رو تجربه کردم. درسته خیلی کمه! ۲۳ سال سنت باشه و فقط یک بار حس کرده باشی که ارزشمندی خیلی کمه! آخ که این آمار و ارقام و درصد و نمودار من رو آخر میکشن! آخ! جذابیتش میدونی کجاست؟ اینکه جایی که همه چیز غلطه تو در یک چارچوب ذهنی که بهش ایمان داری، درست عمل بکنی. وقتی همه میگن غلطی تو باور داشته باشی که قدرتی ماورای همهی اینها به درستی تو ایمان داره. و بدیش میدونی کجاست؟ اینکه خیلی گم میکنم رگههای این ایمان رو. غرق میشم بین همین روزمرههای ناراحت کننده. که هیچکس واقعا نمیپرسه خوب حالت چطوره ولی همه میپرسن ۲۰ شدین شما؟ و تو سرت رو که درد میکنه تکیه میدی به پشتی صنل

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

اگر بنا باشه که امروز را چیزی شرح و بیان باشه ، دوست دارم که این باشه :

https://quranicaudio.com/download/14369

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

+ مرز اینکه چه دعایی درست هست چه دعایی درست نیست رو هم نمیدونم حتی؟!خجالت میکشم بگم امروز توی خواب و بیداری چه دعایی میکردم. اما واقعیت اینه که خجالت فایده نداره من دعام رو کردم، خدا هم شنیده و من اگر راستش بنا باشه که دوباره دعا کنم شاید باز همین دعا رو بکنم اینبار محتاطتر. + دکتر گفت زخم معده و دفترچه رو بست، میگه از استرس! هی فکر میکنم استرس داشتم؟نداشتم؟داشتم؟ ... + اعتراف میکنم که حسودی میکنم به این آدمای فیلما، حتی اگر بنا باشه همه چیز با تلاش به دست بیاد من در هر صورت حسودی میکنم که برای اونا بلعخره به دست میاد. + من با شعارهام خیلی خوشحال و خوشبختم اما فهمیدم حتی ریحانه هم اینجوری فکر نمیکنه. + اگر جاش رو میدادن بهم و فرصتش رو تا کمر خم میشدم و معذرتخواهی میکردم از خیلی خیلیها! + اینقدر این چهار روز مدام خوابیده فیلم دیدم؛ و اونقدر عاشقشون شدم و پا به پاشون گریه کردم و خندیدم و عصبانی شدم که الان که آخریش هم تمام شد و من باز مجبورم پهلو به پهلو بشم دارم فکر میکنم که چهقدررر از همهشون متنفر متنفر متنفرم!!! و این یه دلیل خیلی ساده داره، چون فیلمها هم تموم میشن

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

وقتی کسی رو بیهوش میکنن، بعد به هوش اومدن چرت و پرت میگن؟ همه بیهوشیها یا فقط بعضیهاشون؟ فقط حرفای خندهدار میزنن یا ممکنه که آدم رازهاش رو هم بگه؟ راز بزرگی وجود نداره اما بالاخره حس میکنم هیچکس هم خوشش نمیاد بعضی فکرهاش رو یه وقتی بلند بگه خب! :( هر چی ویدیو دانلود میکنم میبینم همینجوریه، تایتل زده فانی چی چی، آخه برای خود اون آدمه که فانی نیست که. :|| بعد نوشت : کامنت گذاشته بود دوستی که بالاخره درسته، نه بلعخره :)) درسته حق با شماست و من به درست نویسی فارسی بسیار معتقدم اما جدا فشار و استرس روی بلعخره از بالاخره بیشتره! خوب به هر حال اینجا قلمرو منه و من کینگم فلذا ادبیاتشم حتما من درآوردیست، در هر صورت تنکیو وری گومابسینیدا! ;) بعد نوشت 2 : من که با خیلی انتقادپذیری جواب کامنت دادم!؟ چرا فکر کردید انتقادپذیر نیستم؟ اصلا اگر غیر خصوصی هم میذاشتید ناراحت نمیشدم. یعنی اساسا مسالهی خاصی نیست. مثلا اینطور نیست که نوشته باشم سپاسگذار! که. حکم شوخی رو داره و صد البته اگر میدونستم مخاطبم ممکنه که از نوشتههای من تاثیر ادبی بگیره بیشتر رعایت میکردم اما مطمینم که اینطور نیست.دیگه ای

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

+ حتی در مریضی هم خودخواه و بیفکرم وقتی میبینم اینقدر اذیت کردم همه رو ظرف این چند روز. وقت خوبی نبود. هر چند که شکر جدا!
+ فضای بخش و مهربونی همهی آدمهای اونجا باهام باعث میشد که دوباره حسودی کنم به دکترهای کاربلد دلگنده. یک مهندس هیچوقت دل گندگیش اونقدر به چشم نمیاد که یک دکتر.

تبصره : خبر خوشِ در راستای پست قبل اینکه، میگن چرت و پرت نگفتم. بلکه بسیار متین و سنگین بودم!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 19:22

صفحه بندی